یعقوب لیث سیستانی و فرمان خلیفه

یعقوب روزی که به نیشابور قرار گرفت که شنید که مردمان شهر گفته اند: یعقوب عهد و منشور خلیفه ندارد و خارجی است. سردار سیستان حاجب را گفت: رو منادی کن تا بزرگان و علما و فقهای نیشابور و روسای ایشان فردا جمع باشند تا عهد امیرالمومنین برایشان عرضه کنم. در آن روز به فرمان یعقوب دو هزار سپاهی مسلح به سپر و شمشیر و گرزهای زرین و سیمین بر دو صف ایستاده بودند، چون بزرگان درآمدند، یعقوب به حاجب گفت: فرمان خلیفه بیار.

حاجب شمشیری بران را که در چارچه ای ابریشمین پیچیده بود به دست او داد. یعقوب تیغ تیز را گرفت و جنباند. حاضران از بیم لرزیدند و گفتند مگر به جان ما قصد بد دارد. یعقوب گفت: شما گفته اید که من فرمان امیرالمومنینی ندارم، خواستم بدانید که دارم مگر خلیفه را به بغداد نه این تیغ نشانده است؟

گفتند: بلی. گفت: فرمان من و خلیفه هر دو یکی است. مرا نیز این تیغ بدین جایگاه نشانده است. بزرگان که از بیم، رمق در تنشان نمانده بود و بعضی بیهوشی شده بودند آرام یافتند و سر به فرمان شیرمرد سیستانی نهادند.

نقل از کتاب: بلوچستان و سیستان ص 166.

/ 9 نظر / 6 بازدید
nooh

مطالب جالبی بود تا حالا جایی ندیده بودم منتظر مطالب جدید جناب عاتی هستم

اعظم شیبانی شاد

سلام این مطالب هم زیباست وهم اینکه میتونه مارو بیشتر با تاریخ سیستان آشنا کنه

نسیم رجبی زاده

سلام.خسته نباشید مطالب جالب بود .با جغرافیای سیستان آشنا شدم.

نسیم رجبی زاده

سلام.خسته نباشید مطالب جالب بود .با جغرافیای سیستان آشنا شدم.

عاطفه مهران پور

سلام خسته نباشید استاد خیلی مطالبش جذاب بود.