یعقوب لیث سیستانی و فرمان خلیفه
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩ : توسط : دکترغلامعلی خمر

یعقوب روزی که به نیشابور قرار گرفت که شنید که مردمان شهر گفته اند: یعقوب عهد و منشور خلیفه ندارد و خارجی است. سردار سیستان حاجب را گفت: رو منادی کن تا بزرگان و علما و فقهای نیشابور و روسای ایشان فردا جمع باشند تا عهد امیرالمومنین برایشان عرضه کنم. در آن روز به فرمان یعقوب دو هزار سپاهی مسلح به سپر و شمشیر و گرزهای زرین و سیمین بر دو صف ایستاده بودند، چون بزرگان درآمدند، یعقوب به حاجب گفت: فرمان خلیفه بیار.

حاجب شمشیری بران را که در چارچه ای ابریشمین پیچیده بود به دست او داد. یعقوب تیغ تیز را گرفت و جنباند. حاضران از بیم لرزیدند و گفتند مگر به جان ما قصد بد دارد. یعقوب گفت: شما گفته اید که من فرمان امیرالمومنینی ندارم، خواستم بدانید که دارم مگر خلیفه را به بغداد نه این تیغ نشانده است؟

گفتند: بلی. گفت: فرمان من و خلیفه هر دو یکی است. مرا نیز این تیغ بدین جایگاه نشانده است. بزرگان که از بیم، رمق در تنشان نمانده بود و بعضی بیهوشی شده بودند آرام یافتند و سر به فرمان شیرمرد سیستانی نهادند.

نقل از کتاب: بلوچستان و سیستان ص 166.