تاریخ سیستان
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٤ : توسط : دکترغلامعلی خمر

برای آگاهی از تاریخ سیستان قبل و بعد از اسلام، گذشته از بعضی نکات که در تواریخ آمده، از دو منبع مهم سخن می داریم که هر دو هم به نام «تاریخ سیستان» است:

یکی «تاریخ سیستان» از مؤلفی گمنام که در سالهای بین 445 تا 725 قمری می زیسته، و آن را تألیف کرده، و توسط مرحوم ملک الشعرای تصحیح و چاپ شده و ما از چاپ دوم آن به سال 1382 شمسی نام می بریم و نقل می کنیم که اولین اثر جالب و پرمایه در شناخت تاریخ و جغرافیای سیستان است.

و دوم «تاریخ سیستان» تألیف ادموند کلیفور بارسوث ترجمه نویسنده محقق آقای حسن انوشه است.

از تاریخ اول به نام تاریخ قدیم سیستان یا به اختصار «تاریخ سیستان» نام بریم؛ و از تاریخ دوم به عنوان «ترجمه تاریخ سیستان» یاد می کنیم پس به اجمال می گوییم:

بنای سیستان را بر دست گرشاسب دانسته اند که دانایان را گرد آورد و گفت شهری بنا خواهم کرد که پناه گاه آزادگان باشد. در طول تاریخ نیز سیستان چنین بوده است. در کتابچۀ «سیستان» یا مدینه العذاری ایران تحت عنوان «سیستان و گسترش دین توحیدی» نوشته است: «بر پایه مستندات تاریخی، مردم سیستان در حمایت و پیروی از ادیان الهی همواره راسخ و ثابت قدم بودند.

ساکنان این سامان از گرشاسب گذشته تا فرامرز بن رستم همه بر این طریقه بودند که آدم (ع) آورده بود. بامداد و به وقت زوال و شبانگاه نماز می خواندند و پرستش یکتا
 می کردند. زنا و لواط و خون ناحق میانشان حرام بود... آنچه حرام است نمی خوردند و صدقه بسیار می دادند و همیشه مهربان بودند و میهمان را نیکو داشته و این همه جمله ای از فرایض می دانستند.»

چنان که از نظم و نثر تاریخ ایران زمین مشهود است. بیشتر شهرت سیستان از زمانی بوده که رستم دستان از زابلستان برخاست و در راه حفظ و بزرگداشت ایران آن قهرمانی ها ابراز داشت. از زمان رستم به بعد نیز سخن از دلیر مردان سیستان در میان بوده، و حتی سیستان را که از واژه «سیو» و «استان» بوده گفته اند که «سیو» به معنی مردان مرد، یا مرد مردان است.

مردم سیستان که در طول تاریخ به دلیری مردی و بلند قامت و زورمندی شهرۀ آفاق بوده اند، در آن سرزمین حاصلخیز و پرآب و نعمت و هوای مساعد زندگی شکوفایی داشته اند که باعث رشک سایر شهرها و سرزمین ها بوده است.

مؤلف «تاریخ سیستان» که گفتیم در سدۀ پنجم یا هشتم هجری تاریخ خود را نوشته است، در این باره از جمله می نویسد: «و دیگر که شهری است به ذات خویش قائم که به هیچ شهری محتاج نیست، که اگر کاروان گسسته گرد، همه چیزی از نعمت های الوان و جامه های بزرگوار و آنچه ملوک را و اهل مروت را باید همه اندر آن شهر یافته شود که به جای دیگر حاجت نیابد، و به زیادت باشد، و زمستان میوۀ تر باشد، همچنان که به تابستان...

و دیگر که اندر عالم معروف است که زمینی نیست بهتر از زمین سیستان، و به هیچ جای گوشت حیوان خوشتر از گوشت حیوان سیستان نباشد به طعم و لذت، و به هیچ مردم نباشد به نان و نمک و فراغ معیشت چون مردم سیستان، و از آنچه عرصۀ شهر و سواد ایشان فراخ است، و نعمت از هر لونی دارد، و تا بودند آن دیدند که بخورند و بدادند، و عادت کریم ایشان خود این بود و این بوده است.»

و باز مؤلف «تاریخ سیستان» می نویسد: «و حدیث رستم بر آن جمله است که ابولقاسم فردوسی شاهنامه به شعر کرد، و بر نام سلطان محمود کرد و چندین روز همی برخواند. محمود گفت: همان شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست.

ابولقاسم گفت: زندگانی خداوند دراز باد، اما این دانم که خدای تعالی خویشتن را هیچ بنده چون رستم دیگر نیافریند. این بگفت و زمین بوسه کرد و رفت. ملک محمود وزیر را گفت: این مردک مرا به تعریض دروغ زن گفت، بباید کشت، هر چند طلب کردند نیافتند...

و اگر ما به شرح هر یک مشغول کردیم، غرض به جای آورده نباشیم، و این یکان یکان را معروف و مشهور است. همچنین فرزندانشان نسل به نسل به روزگار ملوک عجم تا چهار هزار سال برآمد و پیغامبر ما «صلعم» بیرون آمد و شریعت اسلام آورد، به روزگار خسرو پرویز بن هرمز بن انوشیروان الملک، که بختیار جهان پهلوان بود، از فرزندان رستم، و به «بختیار نامه» قصۀ او باز خوانند.»

مؤلف تاریخ سیستان تحت عنوان «نسبت بخت النصر» می نویسد: «بخت النصر نبیرۀ رستم دستان از سوی دختر، خواهر زادۀ فرامرز، و او را نام بخت نسری بن گیو... بن نوذر بن منوچهر الملک بن اسفندیار نبیرۀ ابن یامین بود از سوی مادر.

چون بی اسرائیل یحیی را و زکریا (ع) را بکشت، بخت النصر را آن جا فرستاد تا خون ایشان باز آورد، و ایزد تعالی بخت النصر را و مردان سیستان را به مردی اندر کلام خویش یاد  کرد و گفت جل قوله تعالی: «عباد لنا اولی باس شدید»

چون این آیت بیامد سادات و بزرگان عرب از مهاجر و انصار عجب کردند چگونه مردان بودند تا ایزد تعالی ایشان را بستود، پیغامبر (صلعم) گفت: «ان امی ستغلب علیها» فخر کرد به سیستان و به روزگار اسلام ایشان، و بزرگترین فخری سیستان را کلام خدای است و قول رسول الله علیه السلام و سلم.»

این سخن مؤلف تاریخ سیستان اشاره به فرمودۀ خداوند در آیۀ شریفۀ 5 از سورۀ اسراء است که می فرماید: «و قضینا الی بنی اسرائیل فی الکتاب لتفسدن فی الارض مرتین و لتعلن علوا کبیرا، فاذا جاء وعد اولیها بعثنا علیکم عباد لنا اولی باس شدید. فجا سوا خلال الدیار و کان وعداً  مفعولاً.»

(یعنی: ما فرمان راندیم به بنی اسرائیل در کتاب (تورات) که دو یار در زمین دست به فساد می زنید و کارتان سخت بالا می گیرد. وقتی بار اول آن فساد به انجام رسید، بندگانی از خود که سخت نیرومند می باشند بر شما مسلط می گردانیم، تا خانه به خانه شما را جستجو کنند و به قتل رسانند، و این وعده ای الهی است که تحقق می یابد.)

چنان که در تواریخ آمده است هنگامی که بنی اسرائیل طغیان کردند و فساد آنها از حد گذشت، بخت النصر با نیروهایش به فلسطین لشکر کشید و بر آنها مسلط گردید هیکل سلیمان را ویران کردند و شهر را تخریب نمودند و بسیاری از بنی اسرائیل را به قتل رسانیده، هفتاد هزار نفر آنها را به سرزمین بابل کوچ دادند، و ساکن گردانیدند.

به قول صاحب تاریخ سیستان بخت النصر و نیروهایش مردم سیستان بودند و این افتخار برای آنها می ماند که خداوند آنها را «بندگان با صلابت خود» دانسته، و رسول خدا هم وعده داده که امت من بر سرزمین بنی اسرائیل تسلط پیدا خواهند کرد، و این دومین فخر برای مردم سیستان است.

به گفته «تاریخ سیستان» ترجمه فارسی: «در دوره اسلامی، مردان سیستانی به داشتن اندام تنومند مشهور بودند. آنان عادت داشتند که حتی در بازارها نیز با شمشیرهای آخته راه بروند، و در دورۀ غزنوی، سیستان در تربیت پیادگان هنوز آوازه ی بلند داشت.»