تیمور لنگ در برخورد با مردم سیستان
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٤ : توسط : دکترغلامعلی خمر

در کتاب »منم تیمور جهانشاه- شگفت انگیزترین چهرۀ تاریخی جهان» که به قلم خود او «مارسل بریون» آن را گرد آوری نموده، مطالب قابل توجهی در خصوص سرزمین سیستان و مردم آن به رشته تحریر در آورده است. تیمور قدرتمند که نیازمند گزافه گویی و بزرگنمایی هیچ قوم و سرزمینی نیست، در فصل دهم کتاب مذکور چنین نقل می کند: «فردوسی علاقه دیدار زابلستان را در من به وجود آورده بود. می خواستم بروم زادگاه رستم را ببینم. در راه رفتن به سیستان اولین بار در «بادا مشک» توقف کردم.

در این توقفگاه یک کاروان از شترداران که یک پدر و شش پسر بودند، وارد «بادا مشک» شدند. آن قدر اندام و غذا خوردن آنها عجیب بود که من نزد آنها رفتم و از پدر پرسیدم: شما اهل کجا هستید؟ آن مرد جواب داد ما اهل زابلستان هستیم. گفتم: آیا رستم از زمین شما به وجود آمده؟ پیرمرد گفت بلی. و بعد دست در پشت پسرهای خود زد و گفت: تمام اینها رستم هستند.

من (تیمور) مردی بلند قامت به شمار می آیم، ولی وقتی کنار آن مرد و پسرهایش ایستادم خود را کوتاه یافتم. آنها به قدری بلند بودند که قوت داشتند که وقتی می خواستند شترهای خود را بار کنند، شترها را نخوابانیده و شترها را ایستاده بار می کردند. آن وقت من یقین حاصل کردم که در آنها از نژاد رستم پهلوان بزرگ شاهنامۀ فردوسی هستند و رستم هم مردی چون آنها بوده است.

با این که پیرمرد و پسرانش بیش از هفت نفر نبودند، از قشون من در اردوگاه آن را می دیدند، کوچکترین هرسی نداشتند و مثل این بود که من و سربازانم را چون مورچگان می بینند! هنگامی که کاروان آنها آماده عزیمت شد، گفتم ای مرد آیا فقط تو و پسرانت بلند قامت هستید یا در سیستان همه این طور بلند قامت هستند؟ مرد گفت: در زابلستان همه این طور می باشند آنجا مملکت مردان ایران است. من از روزی که وارد خراسان شدم تا آن روز اولین جایی بود که نام ایران را شنیدم.

سپس تیمور می افزاید: با سه هزار سوار راه زابلستان را پیش گرفتم و من که نام ایران را از زبان پیرمرد زابلی شنیده بودم می خواستم بروم و ایران را ببینم. من در کنار دریای هامون توقف کردم. تصمیم گرفتم یک ایلچی نزد امیر زابلستان بفرستم و به او بگویم که من برای جنگ نیامده ام.

نام فرمانروای زابلستان امیر گرشاسب بود. ایلچی من رفت و مراجعت نمود و گفت: ای امیر تیمور! گرشاسب می گوید اگر قصد جنگ نداری و به مهمانی آمده ای قدمت مبارک. و اگر برای جنگ آمده باشی ما نیز آماده ایم.

من برای این که نشان بدهم که برای جنگ نیامده ام هدایایی برای گرشاسب فرستادم . چشم به راه دوخته بودم که سواران امیر گرشاسب را ببینم، ولی حیرت زده مشاهده کردم یک عده قشون گاو سوار به ما نزدیک می شوند.

وقتی به ما رسیدند پیرمردی که ریش سفید و قامت بلند داشت معلم بود که از سایرین برتر است دست بر بالای چشم نهاد که بتواند اطراف را ببیند و با صدای بلند بانگ زد گرشاسب از نوادۀ گودرز سالار زابلستان هستم... تیمور کیست؟

آنهایی که پیرامون من قرار داشتند از فرط تعجب انگشت به دهان بودند، زیرا قامت گرشاسب و مردانش به قدری بلند بود که انسان تصور می نمود از نتایج دیوها هستند نه آدمی زاد!

من چند قدمی به سوی او رفتم و گفتم: ای سالار زابلستان! من فقط برای دیدن کشور تو بدین جا آمده ام. او مرا به خانه اش دعوت کرد، در حالی که می تاختیم از دریای هامون به سوی شهر رفتیم.

در راه به مردان بلند قامت و چهار شانه بر می خوردیم که بیل بر دوش داشتند یا در مزرعه با گاوهای نیرومند شخم می زدند.

همه جا مرتع بود و معلوم می شد سرزمین زابلستان منطقه ایست حاصلخیز و سبز. شهری که ما دیدیم وسعت داشت. در روزهای بعد در آن شهر مقدار زیادی از کالاهای هندوستان را مشاهده کردیم و معلوم می شد آن شهر پیوسته با هندوستان تجارت می کند.

آن گاه تیمور می نویسد : فردوسی در اشعار خود از یک رستم نام برده بود و من در زابلستان هزاران رستم دیدم! چیزی که باعث حیرت من شد این بود که فهمیدم در زابلستان می توان در سال سه محصول برداشت. زیرا هوا گرم و آب فراوان است و زمین آنقدر حاصلخیز میباشد که سکنه زابل در سال به دو محصول و گاه  یک محصول اکتفا می کنند و احتیاج ندارند دو محصول برداشت کنند.

قبل از بازگشت از سالار زابلستان پرسیدم: آیا ممکن است عده ای از مردان بلند قامت و نیرومند زابلستان را اجیر کنم و یک سپاه از آنها به وجود آورم؟

سالار زابلستان گفت: تو مهمان ما هستی و درخواست مهمان بر میزبان واجب است، اما من نمی توانم درخواست تو را بپذیرم، زیرا سکنۀ این سرزمین در قشون اجنبی سرباز نمی شوند، و اگر من بگویم آنها نمی پذیرند.

هنگام مراجعت، سالار زابلستان ده گاو و یک دست لباس رزم به من هدیه داد و من هنوز آن لباس را دارم، زیرا برای من بزرگ است! از امیر سیستان پرسیدم اگر روزی من از تو کمک خواستم به من کمک خواهی کرد یا نه؟ گرشاسب گفت: من به تو قول دوستی می دهم، ولی کمک من به تو موکول به این است که بدانم با که خواهی جنگید، اگر خصم تو خصم ما بود من به تو کمک می کنم و اگر تو با یکی از دوستان ما جنگیدی من نمی توانم به تو کمک کنم.

در آغاز زمستان من زادگاه رستم را ترک کردم و با سواران خود به سوی قائن رفتم...

بنا به روایت تاریخ و آنچه اقبال یغمایی ثبت می کند تیمور به سال 768 قمری برابر با 726 شمسی همراه امیر حسین فرمانروای فراری و سرگردان ماوراء النهر دوباره متوجه سیستان شد و به این سرزمین لشکر کشی کرد.

حاکم سیستان بر ایشان تاخت و در میان گیر و دار، پاشنه پای راست و شانۀ راست تیمور مجروح شد. و دو انگشت آخر همین دستش نیز از ضربت شمشیر جدا گردید. چون نقص پایش به هیچ دارو و مرهم بهتر نشد و دائم می لنگید، «تیمور لنگ» لقب گرفت.

نکته مهمی که دربارۀ ابر مردان سیستان و تیمور لنگ باید یادآور شویم و ندیده ایم کسی گفته باشد این است که تیمور پس از این تاریخ صدمه ای که در سیستان دید، با جنگ های پیوسته ای که داشت و تقریباً ربع مسکون را اشغال کرد، از سر حد چین تا مسکو و امپراتوری عثمانی و سراسر ایران بزرگ و همه جا هم فاتح و شکست ناپذیر بود، ولی دیگر حتی یاد سیستان را هم نکرد!

آن جنگجوی خونخوار می باید برای انتقام گرفتن از مردم سیستان که او را ناقص کردند و چنان ضرب شستی نشان دادند، در اوج قدرت و وحشت و رعبی در دنیای آن روز پدید آورده بودند، بار دیگر به سیستان برود، و مانند بسیاری از شهرها و کشورهای قتل عامی راه بیندازد و از کله ها مناره ها بسازد، ولی می بینیم تیمور دیگر حتی فکر حمله به سیستان را هم نکرد!!

این خود می رساند که تیمور سیستانیان را با اندام های برازنده ای که با لعیان دیده بود، هرگز از خاطر نبرد، و سیستان از صدمه آن جهانگشای ستمگر بی رحم کاملاً در امان ماند.

و این هم افتخاری دیگر برای سیستان و مردان مرد آن دیار است.

برای این که دور نمای تیمور را به خاطر داشته باشیم به این ابیات شاه نعمت الله ولی عارف معروف که در سمرقند پایتخت تیمور مهمان او بود و او را در اوج قدرت از نزدیک دیده، نگاه کنید که او چگونه وصف می کند:

نیم تنی ملک سلیمان گرفت

                                                       گشت یقینی شه روی زمین

پای نه و چرخ به زیر رکاب

                                                      دست نه و ملک به زیر نگین

ملک خدایست و خدا می دهد

                                                  کیست که گوید که چنان یا چنین

و نیز گفته است:

 

ای که پرسی ز حال میر تیمور

                                                   با تو گویم که حال او چون بود

گر چه چپ بود، راست راه می رفت

                                                          راستی رفتنش به قانون بود.