تیمور لنگ و دیدن زادگاه هزاران رستم
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۱ : توسط : دکترغلامعلی خمر

پس از اینکه امیر تیمور جهانگشا به سیستان می آید به همراه گرشاسب سالار زابلستان به تفریح و تفرج در این سرزمین می پردازد. او دربارۀ دیدنیها و شنیدنیهای سیستان
می گوید:

گرشاسب سالار زابلستان چون فهمیده بود که من اشعار فردوسی را می پسندم از هر فرصت استفاده می کرد و شعری از فردوسی می خواند. در زابلستان من نواده های عده ای از پهلوانان را که در اشعار فردوسی از آنها نام برده شده است؛ دیدم و با آنها صحبت کردم. وقتی من قامت بلند مردان روستایی را می دیدم و گاوهای ستبر آنها را از نظر می گذرانیدم و می شنیدم که به زبان فارسی صحبت می کنند؛ یقین حاصل می نمودم که آنجا «زادگاه رستم، است فردوسی در اشعار خود از یک رستم نام برده و من در زابلستان «هزارها رستم» دیدم.

از چیزهایی که باعث حیرت من شد این بود که فهمیدم در زابلستان می توان درسال سه محصول برداشت زیرا هوا گرم و آب فراوان است ولی زمین آنقدر حاصلخیز است که سکنۀ زابلستان به دو محصول و در بعضی سالها به یک محصول اکتفا می نمایند و احتیاج ندارند دو محصول بردارند. امیر گرشاسب مرا سوار بر کشتی کرد و روی دریای هامون نیز گردش داد و به من گفت که در دورۀ رستم وسعت این دریا بیش از این بود که می بینی و به تدریج دریای هامون کوچک می شود و قسمت هایی از آن، که زیر آب بود؛ مبدل به خشکی می گردد شاید در هزار سال دیگر این دریا خشک شود و نواده های ما آن را نبینند.

نقل از کتاب: منم تیمور جهانگشا- ص 91 و 92.


 
تیمور لنگ و اجنبی ستیزی سیستانیان
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۱ : توسط : دکترغلامعلی خمر

تیمور لنگ، در آن هنگام که می خواهد پس از یک سیاحت چند روزه سیستان را ترک کند، عنوان می کند که من نمی توانستم زیاد در زابلستان توقف کنم زیرا قشون من در قائن بود و می باید مراجعت نمایم و قشون خود را از قائن برگردانم لیکن قبل از بازگشت از سالار زابلستان پرسیدم که آیا ممکن است که من عده ای از مردان بلند قامت و نیرومند زابلستان را اجیر کنم و یک سپاه از آنها بوجود بیاوریم. سالار زابلستان گفت: ای امیر تیمور تو میهمان من هستی و قبول درخواست میهمان بر میزبان واجب است لیکن من نمی توانم این درخواست تو را بپذیرم زیرا سکنۀ این سرزمین در قشون اجنبی سرباز نمی شوند و اگر من به آنها بگویم که سرباز تو شوند، نمی پذیرند اینجا ایران است و مردان ایران از دورۀ رستم تا امروز عادت دارند که فقط در قشون ایران سرباز شوند و وارد قشونهای اجنبی نخواهند شد.

نقل از کتاب: منم تیمور جهانگشا ص 92.


 
تیمور لنگ و گاوسواران سیستان
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۱ : توسط : دکترغلامعلی خمر

امیر تیمور جهانگشا هنگامی که به سیستان می رسد دربارۀ قضیۀ دیدار خود با «امیر گرشاسب» فرمانروای زابلستان چنین می گوید:

من کنار دریای هامون توقف کردم و تصمیم گرفتم که یک ایلچی نزد امیر زابلستان بفرستم و به او بگویم که من برای جنگ نیامده ام و قصدی جز تفریح ندارم. نام فرمانروای زابلستان، امیر گرشاسب بود و می گفتند که یکصد سال از عمرش می گذرد. ایلچی می رفت و مراجعت کرد و گفت: ای امیر تیمور، گرشاسب می گوید که اگر قصد جنگ نداری و به مهمانی آمده ای، قدمت مبارک باشد لیکن اگر برای جنگ آمده باشی برای کارزار آماده هستیم. من برای اینکه نشان بدهم که برای جنگ نیامده ام، هدایایی جهت گرشاسب فرستادم و آنگاه خبر دادند که امیر زابلستان به استقبال من می آید. من چشم به راه دوخته بودم که سواران امیر گرشاسب را ببینم ولی حیرت زده مشاهده کردم که یک عده گاو سوار از دور  می آیند. گاوها مثل اسب چهار نعل حرکت می کردند و گاوسواران به سرعت به ما نزدیک شدند، من تا آن روز قشون گاو سوار ندیده بودم. وقتی گاوها نزدیک گردیدند، مشاهده کردم به قدری قوی و بلند هستند که انسان از مشاهده آنها دچار شگفتی می شود.

پیرمردی ریش سفید و بلندی داشت و معلوم بود که برتر از سایرین می باشد از گاو فرود آمد و دست را بالای چشم نهاد که بتواند اطراف را ببیند و با صدایی بلند بانگ زد: من گرشاسب از نوادۀ گودرز سالار زابلستان هستم... امیر تیمور کیست؟

بعد از فرود آمدن آن پیرمرد تمام کسانی که سوار گاوها بودند فرود آمدند و آنهایی که پیرامون من قرار داشتند از فرط تعجب انگشت به دهان بردند... همه ریش های بلند داشتند با این تفاوت که ریش بلند بعضی از آنها سفید بود و بعضی سیاه و برخی خاکستری. لباس آنها جامه ای بلند بود و یک طرف دامان جامه را روی شانه چپ انداخته بودند. وقتی گرشاسب- سالار زابلستان نزدیک من شد، من چند قدمی به سوی او رفتم و گفتم: ای سالار زابلستان من فقط برای دیدن کشور تو اینجا آمده ام و قصد جنگ ندارم امیر گرشاسب گفت: قدمت مبارک باد و بیا تا تو را به خانه خود ببرم. گفتم: ای امیر زابلستان شماره همراهان من زیاد است و ما سه هزار نفر هستیم و اگر به خانه تو بیایم، تولید مزاحمت خواهیم کرد. گرشاسب گفت: قشون تو سه روز مهمان من هستند و غذا را به اردوگاه آنها می آوردند ولی تو باید در خانه من سکونت کنی و آنجا غذا بخوری و بخوابی. گرشاسب و همراهانش سوار بر گاوها شدند و من با عده ای از سواران خود بر پشت اسب براه افتادم و در حالی که می تاختیم از دریای هامون به سوی شهر رفتیم....

به نقل از کتاب: منم تیمور جهانگشاه صص 90-91


 
یعقوب لیث سیستانی و انصاف
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩ : توسط : دکترغلامعلی خمر

یعقوب در همه حال آدمی منصف بود. هرگز خشم او را از راه بِدَر نکرد. او هرگز وضع گذشته و فقر خود را از یاد نمی برد، از حوادث جالب زندگی او این بود که وقتی در اثنای سلطنت یکی از اغنیای سجستان را مؤاخذه کرد و مال او به تمام بگرفت و او را به ته نان محتاج ساخت. روزی آن مرد پیش یعقوب آمد، یعقوب از او پرسید که: امروز حالِ تو چون است؟

گفت: همچنان که دیروز حالِ تو بود!

یعقوب پس از کمی تأمل باز پرسید:

- مگر دیروز حال من چون بود؟

گفت: همچنین که امروز حال منست!

یعقوب ابتدا کمی در غضب شد و زمانی سرپیش انداخت و در خود بجوشید، لیکن بر سرِ انصاف آمد و او را بر آن سخن تحسین کرد و مال او به تمامی باز داد.

نقل از کتاب: یعقوب لیث- ص 293.


 
یعقوب لیث سیستانی و مجازات فاسدین حکومتی
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩ : توسط : دکترغلامعلی خمر

یعقوب لیث هرگز اجازه نمی داد که سربازانش در شهر پراکنده باشند یا با مردم مناسباتی پیدا نمایند و اصولاً فرصت آسودگی و آسایش و عیش و نوش برای آنان نمی گذاشت و همۀ سرداران سپاه خود را نیز چنین عادت داده بود و اگر کسی خلاف می کرد، به سختی او را مجازات می داد.

گفته شده است که روزی به خضراء کوشک (محلی بلند در قصر سلطنتی، ظاهراً سبز میدان کاخ) نشسته بود، مردی بدید به سرِ کوی «سینک» (محله ای که برابر کاخ یعقوبی قرار داشت) مشسته و سر بر زانو نهاده اندیشه کرد که آن مرد را غمی است. بلافاصله دربانی را بفرستاد تا آن مرد را پیش او آرد. حاجب آن مرد را بیاورد.

مرد گفت: ای ملک، حال من صعب تر از آن است که برتوانم گفت: سرهنگی از آن مَلِک هر شب یا هر دو شب (یعنی یک شب در میان) بر دختر من فرود آید از بام- بی خواست من- و ناجوانمردی همی کند، و مرا با او مطابقت نیست (یعنی نمی توانم با او درافتم)، گفت: لا حول و لا قوه الا بالله، چرا مرا نگفتی؟ برو به خانه شو (برو). او چون بیاید، اینجا آی.

سپس اضافه کرد: «در پای کوشک خضرا، در آن لحظه، مردی خواهی دید با سپر و شمشیر، با تو بیاید و انصاف تو بستاند، چندان که خدای فرمودست ناحفاظان را.»

مرد برفت، آن شب نیامد، دیگر شب آمد، مردی با سپر و شمشیر آنجا بود، با او برفت و به سرای او شد، و آن سرهنگ اندر سرای آن مرد بود، شمشیر را بلند کرد و بر فرقِ او کوفت چنانکه او را به دو نیم کرد، و گفت: «چراغی بفروز»...

چون چراغ روشن شد، گفت: آبم ده ... آب گرفت و بخورد، سپس گفت: نان آور... نان نیز بخورد. پدر دختر به مرد نگریست، متوجه شد که خود یعقوب است که برای انتقام به همراه او آمده است. پس یعقوب آن مرد را گفت: «بالله العظیم که از آن- لحظه که با من این سخن بگفتی، من نان و آب نخوردم و با خدای تعالی نذر کرده بودم که هیچ نخورم تا خیال تو را از این ناراحتی آسایش دهم.

مرد گفت: اکنون این را چه کنم؟ (اشاره به جسد سرهنگ کرد). گفت: برگیر او را. مرد برگرفت و بیرون آورد. یعقوب گفت: ببر تا به لب پارگین (خندق) بینداز. مرد، جسد را همان شبانه به دوش گرفت و با یعقوب همراه برد و در خندق انداخت. یعقوب گفت: تو اکنون باز گرد.

بامداد فرمود که منادی کنید که «هر که خواهد سزای ناحفاظان ببیند به لب پارگین شود و آن مرد را نگاه کند.

نقل از کتاب: یعقوب لیث- صص 286-289.


 
یعقوب لیث سیستانی و فرمان خلیفه
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩ : توسط : دکترغلامعلی خمر

یعقوب روزی که به نیشابور قرار گرفت که شنید که مردمان شهر گفته اند: یعقوب عهد و منشور خلیفه ندارد و خارجی است. سردار سیستان حاجب را گفت: رو منادی کن تا بزرگان و علما و فقهای نیشابور و روسای ایشان فردا جمع باشند تا عهد امیرالمومنین برایشان عرضه کنم. در آن روز به فرمان یعقوب دو هزار سپاهی مسلح به سپر و شمشیر و گرزهای زرین و سیمین بر دو صف ایستاده بودند، چون بزرگان درآمدند، یعقوب به حاجب گفت: فرمان خلیفه بیار.

حاجب شمشیری بران را که در چارچه ای ابریشمین پیچیده بود به دست او داد. یعقوب تیغ تیز را گرفت و جنباند. حاضران از بیم لرزیدند و گفتند مگر به جان ما قصد بد دارد. یعقوب گفت: شما گفته اید که من فرمان امیرالمومنینی ندارم، خواستم بدانید که دارم مگر خلیفه را به بغداد نه این تیغ نشانده است؟

گفتند: بلی. گفت: فرمان من و خلیفه هر دو یکی است. مرا نیز این تیغ بدین جایگاه نشانده است. بزرگان که از بیم، رمق در تنشان نمانده بود و بعضی بیهوشی شده بودند آرام یافتند و سر به فرمان شیرمرد سیستانی نهادند.

نقل از کتاب: بلوچستان و سیستان ص 166.


 
یعقوب لیث سیستانی و «دواب را از تر بریدن»
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩ : توسط : دکترغلامعلی خمر

سیاست یعقوب لیث با سپاه خود و وفاداری و ثباتشان در راه اطاعت او که نتیجۀ نیکی بسیار و فرط معابت او بود، از هیچ یک از ملوک اقوام گذشته از ایرانی و غیره از سلف و خلف شنیده نشده بود. از جمله نمونه های طاعت ایشان یکی این بود که وقتی وی به سرزمین فارس بود و اجازۀ  چرا داده بود، پس از آن اتفاق افتاد که تصمیم حرکت از آن ولایت را گرفت و جار پی وی جار زد که اسبان را از علف بر گیرند. یکی از یاران وی را

دیده بودند که به طرف اسب خود دویده و علف را از دهان آن گرفته بود که پس از شنیدن جار علف نخورد و خطاب به اسب به زبان فارسی می گفته بود: (امیر مومنان دواب را از تر برید). 1

به نقل از کتاب تاریخ فقها ی ملی ایران- ص3



1 – مروج الذهب و معادن الجواهر- ترجمۀ ابوالقاسم پاینده- جلد دوم- صص 601-406


 
یعقوب لیث سیستانی و آمادگی رزمی
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩ : توسط : دکترغلامعلی خمر

گویند: وقتی یعقوب لیث ارادۀ سفری داشت و ایام تابستان بود، رفت و سلاح پوشید. بر بامی در آفتاب ایستاده بود و انتظار وقتی می کشید که منجمان تعیین کرده بودند یکی از ندماء معروض داشت که هوا به غایت گرم شده است اگر پادشاه در سایه استراحت کند، تا وقت مقرر نزدیک شود به صواب نزدیکتر خواهد بود.

یعقوب گفت که: هر گاه مرا تاب گرمی آفتاب نباشد و به استراحت خود را عادت فرمایم، فردا در معرکۀ جنگ تاب تندی نیزه و شمشیر و تیر چگونه دارم؟

و به کدام استعداد بر دشمنان حمله آرم؟ 1

به نقل از کتاب: تاریخ نهضتهای ملی ایران- ص6



1 – روضه الانوار- محمد باقر سبزواری ص 22


 
یعقوب لیث سیستانی و فرمانده الگوی همراهان
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩ : توسط : دکترغلامعلی خمر

دربارۀ یعقوب لیث صفاری حکایت نموده اند که:

یکی از کسانی که نامه ای از سلطان برای او آورده بود، گفت: ای امیر. تو با وجود این ریاست و مقام در خیمه ات جز سلاحت و نمدی که بر آن نشسته ای چیزی نیست. یعقوب گفت: اعمال و رفتار سالار قوم سرمشق یاران اوست، اگر آن اثاث که تو می گویی داشته باشم، چهار پایان سنگین بار شوند و مردم اردو نیز از من تقلید کنند، و ما هر روز بیابانها و و صحراها و دره ها و دشت ها در می نوردیم و باید سبکبار باشیم.

در اردوی او استر کمتر بکار می رفت، پنج هزار شتر بختی در اردو بود و چند برابر آن خران سپید چون استر تنومند که خران معروف صفاری بود و بجای اشتران باربر آنها می نهاند، علت آن بود که وقتی فرود می آمد، شتران و خران را برای چرا رها می کردند و استر چرا کردن نمی توانست.

به نقل از: کتاب  تاریخ نهضتهای ملی ایران- ص 6.